يکشنبه 23 مرداد 1401 _
  جستجو
 
تاریخ : جمعه 14 مرداد 1401     |     کد : 7595

فراغت غور / روضه کتاب 7

فرازی از کتاب ارجمند "پنجره های تشنه"

نوشته مهدی قزلی

📚 فرازی از کتاب ارجمند "پنجره های تشنه"
💠 روزنوشت های انتقال ضریح امام حسین علیه السلام از قم به کربلا؛
✍️ مهدی قزلی

صفحه: 326 تا 327


صدایمان کردند و داخل شدیم. رفتیم و بالای سر امام نماز خواندیم حاج محمود روبه روی ضریح ایستاد و محو تماشایش شد. حاج خلج از پشت، شانه های رفیقش را گرفته، سرش را به کمر او تکیه داده، و های های گریه میکرد. گاهی لابه لای گریه اسم رفقای شهیدشان را می آورد، آن قدر گریه کرده که گریه حاج محمود را هم درآورد
حرم خلوت خلوت بود. غیر از ما و خادمها، که بعضی هایشان داشتند جاروبرقی می کشیدند، فقط چند نفر بودند، که از تعداد انگشتان دست بیشتر نمی شدند. یک عرب قرآن می خواند.
«و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا»...
بعد از قرآن ، یکی از خدام روی سقف ضریح رفت و پارچه ها و نذوراتی را که مردم انداخته بودند، پایین انداخت. بلندگویشان یک اکری کوچک و قابل حمل سیاه رنگ بود. کسی زیارت خواند. بچه ها ریزریز گریه میکردند. حال کسی را داشتیم که در آب غوطه ور است، خودش را رها کرده؛ ولی معلق مانده و نمی افتد؛ بلکه نیرویی او را در برگرفته است
بعد از زیارت نامه، یکی از عربها مداحی کرد. تقریبا همه بچه ها متوجه می شدند چه می گوید و چه می خواند. صورت همه خیس بود. بعد میکروفون را به حاج آقا تکیهای دادند. حتی برای یک روحانی هم توفیق و فضیلتی است، که در دو متری ضریح امام حسين عليه السلام روضه بخواند. خواند و ما هم سینه زدیم. یاد مردم افتادم؛ مردمی که در طول مسیر بر سینه و سرزنان ضريح را مشایعت می کردند، و حالا ما به نیابت از آنها و همه کسانی که در ساخت ضریح مشارکت داشتند، و نیز به نیابت از همه آنهایی که از پای تلویزیون این صحنه ها را می دیدند و دلشان همراه امام حسین علیه السلام بود، روبه روی ضریح امام حسین علیه السلام نشسته بودیم و دعا می کردیم. از فرشاد (جوان نهرمیانی) که گفته بود به نام یادش کنم، پیرزنی که میخواست پول بدهد آب میوه بخریم، دختر جوانی که در شلمچه حلقه نامزدی اش را به امام حسین علیه السلام هدیه داد، محسن حسام مظاهری و زهیر توکلی و رضا امیرخانی و محمد میرصالحی (که قرار بود با هم سفرنامه جمعی بنویسیم و نشده بود)، پسرکی که از سوراخ های کامپوزیت ها من را دیده بود و گفته بود خوش به حالت، آن بنده خدایی که در بروجرد در ازدحام جمعیت جان داده بود و من اصلا ندیده و نمیشناختمش رفقایی که تا مرز مهران آمدند و نشد که با ما بیایند، آن چند زوجی که لباس بچه به دست دنبال ضریح می آمدند، آن چند معلولی که ویلچرهایشان روی دست مردم بلند شد و تا کنار ضریح آمده بودند، آن دختر جوانی که در حرم امام خمینی ره از شفا گرفتنش گفت و همه مان را گریاند، از همه باد کردم. کار دیگری نداشتیم. نشسته بودیم زیر سایه امام و یاد می کردیم کسانی را که وظیفه باد کردن را روی دوشمان گذاشته بودند.


 


PDF چاپ چاپ