جستجو
 
تاریخ : يکشنبه 6 مهر 1399     |     کد : 6407

خاطرات حماسه 7

برش هایی از کتاب های حوزه دفاع مقدس؛ خاطرات رزمندگان آذربایجان

انتخاب از کتاب «همه دوستان من»
خاطرات دکتر فرج‌ محمدقلیزاده
✍️ تحقیق و تدوین : غلامرضا قلیزاده و موسی غیور
صفحات 272-275


آداب لباس غواصی
 اصولاً باید کاملا لخت بشوی و تنت کنی! اما آنجا من جزو با تجربه هایی بودم که می دانستم این طوری، مجروح که شدی، دیگر واویلاست! - پیراهن غواصی را در «اورژانس پاره کردند و درش آوردند، اما تا اینجای کار نیازی به در آوردن شلوار نبوده. از طرفی هم دلم نمی خواهد پاره شود و از بین برود. گران است و توی این وضعیت، برای جبهه، یک شلوار هم یک شلوار است. "
نگذاشتم دم قیچی بدهندش، سالم درش آوردیم و آن وقت تجربه ام به دردم خورد. شلوار را از روی شورت پوشیده بودم! -
بعضی ها حساس ترند و حتی دوست ندارند دست خانم های پرستار به بدن شان بخورد. مثلا می دیدی لباس غواصی یکیشان را بریده اند، درش آورده اند و خودش را لخت گذاشته اند روی تخت با تکه ملافه ای بر رویش... حالا هرکس - از دکتر و پرستار - که از راه می رسد، دست می کند ملافه را می زند کنار و همین هم، داد مجروح را در می آورد...
آقا!... خانم!... بی انصاف... نکش این ملافه لامصب را! - چاره ای نیست..
* * *
هنوز به خانه خبر نداده ام، اما خب، اینجا دو تا مادر هم داریم که هیچ

ربطی به بیمارستان ندارند. مسن اند و هر دو هم مادر شهید. از راهرو بیرون اتاق که رد می شوند صدایشان می کنیم: «مادر!»
- بلی، پسرم بفرما، مشکلت چیه؟
هر صبح می آیند به درد دل بچه ها گوش می دهند، سرمان را می شویند، ملافه های خون چکان مان را جمع می کنند می برند برای شستن. عالم، عالم ننه - بالاليق» است و خلأیی وجود ندارد، اما با این حال امروز - که یک هفته گذشته است - زنگ زدم تبریز... برادرهایم آمدند.
* * *
هواپیماهای عراقی «مشهد» را بمباران نمی کنند. اینجا مجروحها را زود - زود مرخص می کنند تا جا برای دیگران باز شود. اما نوبت به من که رسید دکتر گفت هنوز ماندنی ام.
این روزها خیلی خودمانی شده ام و چون می دانم حاج غلام (زاهدی) را هم آورده اند اینجا، شیشه های آویزان از شیلنک سینه ام را بر می دارم و راه می افتم برای دیدار.
۔ حاجی، عملیات دان نه خبر؟ (... چه خبر از عملیات ؟)
خیلی ها شهید شده اند و خیلی های دیگر مجروح، اما خبر تصرف جزایر و جاهایی که در کربلای چهار پدرمان را در آورده بودند، خوشحال مان می کند.
حاج غلام داغان شده است. از تمام شبانه روز سه - چهار ساعتش را هوشیار است. هر دیدار جدید ناامیدترم می کند، اما او استوارتر از این حرف هاست.

اینجا دکترهای زحمتکش زیادی دارد. دکتر من، تمام فشارش را گذاشته روی سرفه هایم..
- باید داخل ریه هایت را از خون خالی کنیم.
انگار ملک عذاب را میدیدم وقتی چشمم به چشمش می افتاد.(روزی یکی دو بار می آمد) التماس را اصلا گوش نمی کرد و این به خودم هم بر می خورد. این جور موقع ها، بچه ها دستشان را لای دندان هایشان می گذاشتند؛ درد که می آمد گاز می گرفتند، گاهی طوری میشد که دندان به دندان می رسید اما داد نمی زدند و فریاد نمی کشیدند!
این آقای دکتر شیلنگ درازی را می گرفت دستش و از داخل بینی ام میداد تو و بعد با سرنگ بزرگی داخلش سرم تزریق می کرد و هر بار که این کارها انجام می گرفت شیشه ها پر از خون می شد. آنها را می بردند و دو تای دیگر می آوردند وصل می کردند... سخت بود، خیلی. همه زخمی شدن یک طرف بود و این شیلنگ انداختن و تزریق و تخلیه هم یک طرف.

من با اجازه شما به جبهه رفته ام!
عملیات هنوز ادامه دارد. باید دعا کنیم. بچه ها اینجا را کرده اند جبهه. صدای زمزمه دعای کمیل می آید. اینجا، از طبقه سوم بیمارستان دارم مقام را می بینم و گنبد طلای حضرت را. دست بردار که نیستم.
. آغا، سلام علیکم!... آغا، من سیزین اجازه ز ایله جيبهه یه گشتمیشم. يولداشلاریم ایندی اوردا جنگ ائلیرلر. راضی اولما بو شونا بوردا قالام. گینه بیر قاپی آچ، قاییدیم او را.» (آقا سلام عليكم... آقا، من با اجازه خودتان رفته ام جبهه. حالا هم بچه ها آنجا دارند می جنگند. راضی نشو اینجا معطل بمانم. دوباره کاری کن بر گردم همان جا...) .
عالم زیبایی است. گریه کردن ها و «دعای کمیل» از کدام طبقه است، نمی دانم. بلند می شوم راه می افتم. .
یواش یواش، بواش... خودم را می رسانم. همه مجروح، همه رنجور و دل شکسته، چراغ ها خاموش، جمع شده اند یک گوشه و یکی با صدای خوش می خواند و بقیه هم شانه در شانه هم می خوانند و گریه می کنند، مثل آنجا، بیشتر دعاها هم برای همان جا، جبهه. .. ::
نشستم و حرف هایم را زدم و دوباره التماس هایم را کردم. جایتان خالی، من تا به امروز چنین دعا و زیارتی نصیبم نشده بود... اینجا حتی پرستارها یک جوری شده اند.
نزدیک ده روز است اینجا هستم. اگر وضع بدنم رو به راه نشود... خدایا..


PDF چاپ چاپ