جستجو
 
تاریخ : شنبه 5 مهر 1399     |     کد : 6402

موسیقی حماسه 6

سبکبالان خرامیدند و رفتند


سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند

سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر منِ مسکین نکردند

سواران از سرِ نعشم گذشتند
فغان ها کردم اما بر نگشتند

اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان! این چه سودا بود با من؟

رفیقان! رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان! جوانمردی کجا رفت؟

مرا این پشت مگذارید بی پاک
گناهم چیست؟ پایم بود در خاک

اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیرِ قبض و بسط روح بودم

درِ باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زان سو نخندید

رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند

رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

شهادت نردبانِ آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند این نردبان را
چرا بستند راهِ آسمان را

مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود

تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر روسیاهم ، شرمگینم

مرا اسبِ سفیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی

در این اطراف ، دوش ای دل تو بودی
نگهبان دیشب ای غافل تو بودی

بگو اسبِ سفیدم را که دزدید؟
امیدم را  امیدم را که دزدید

مرا اسبِ چموشی بود روزی
شهادت ، می فروشی بود روزی

شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانۀ ساقی دویدم

چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تسبیح ساقی نامه خواندم

ببین ای دل چقدر این قصر زیباست
گمانم خانۀ ساقی همینجاست

دلم تا دست بر دامانِ در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد

امیدم مشتِ نومیدی به در کوفت
نگاهم قفلِ در میخِ قدَر کوفت

چه درد است این که در فصلِ اقاقی
به روی عاشقان در بسته ساقی

بر این در ، وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک ، هنگامِ خروج است

درِ میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یارب شکستند؟

رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

من آخر طاقتِ ماندن ندارم
خدایا ! تابِ جان کندن ندارم

دلم تا چند یا رب خسته باشد؟
درِ لطفِ تو تا کی بسته باشد؟

بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکمتر بکوبیم

مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصرِ بلور آخر کسی هست

بکوب ای دل که اینجا قصرِ نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است

بکوب ای دل که غفّار است یارم
من از کوبیدن در شرم دارم

بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست
مرا هر چند روی در زدن نیست

کریمان گرچه ستّار العیوب اند
گدایانی که محبوبند خوبند

بکوب ای دل مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بارِ دیگر

دلا پیش آی تا داغت بگویم
به گوشَت قصّه ای شیرین بگویم

برون آیی اگر از حُفرۀ ناز
به رویت می گشایم سفرۀ راز

نمی دانم بگویم یا نگویم
دلا بگذار تا حالا نگویم

ببخش ای خوب ، امشب ناتوانم
خطا در رفته از دستِ زبانم

لطیفا! رحمت آور من ضعیفم
قوی تر از من است امشب حریفم

شبی تَرکِ محبت گفته بودم
میانِ درّۀ شب خفته بودم

نی ام از نالۀ شیرین تهی بود
سرم بر خاکِ طاقت سر نمی سود

زبانم حرف با حرفی نمی زد
سکوتم ضرب بر ظرفی نمی زد

نگاهم خال در جایی نمی کوفت
به چشمم اشکِ غم پایی نمی کوفت

دلم در سینه قفلی بود محکم
کلیدش بود در دریاچۀ غم

امیدم گِردِ امیدی نمی گشت
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت

حبیبم قاصدی از پی فرستاد
پیامی با بلوری می فرستاد

که میدانم تو را شرمِ حضور است
مشو نومید ، اینجا قصرِ نور است

الا ای عاشقِ اندوهگینم
نمی خواهم تو را غمگین ببینم

اگر آهِ تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است

نمی دانم که در سر این چه سوداست
همین اندازه می دانم که زیباست

خداوندا چه درد است این چه درد است؟
که فولاد دلم را آب کرده است

مرا ای دوست! شرمِ بندگی کُشت
چه لطف است این ؟ مرا شرمندگی کُشت


PDF چاپ چاپ