جستجو
 
تاریخ : شنبه 5 مهر 1399     |     کد : 6399

خاطرات حماسه 6

برش هایی از کتاب های حوزه دفاع مقدس؛ خاطرات رزمندگان آذربایجان

انتخاب از کتاب «لشکرخوبان»
خاطرات مهدی‌قلی رضایی
✍️ تحقیق و تدوین : معصومه سپهری
تلخیصی از چاپ اول کتاب، صفحات ۱۶۶ تا ۱۶۹



غوغایی ست!
در سیل بند که پیاده شدیم، از هر طرف بر سرمان آتش نازل میشد. توپ و خمپاره و حتی چهارلول هم به سوی ما تیراندازی می کرد. جای جای زمین، پر از مجروحانی بود که صدای ناله شان در آن گیرودار به گوش کسی نمی رسید. عده زیادی از مجروحان را برادران ارتشی تشکیل می دادند و من حدس می زدم نیروهایی که به منطقه هلی برن شده بودند، بلافاصله بمباران شده اند. هواپیماهای پی.سی.۷ که بین ما به «قارقاری» مشهور بودند و رویشان راکتهای آرپی جی ۱۱ تعبیه شده بود، بی واهمه در آسمان منطقه پرواز میکردند و با راکتهایشان انسان، ماشین و هر چه را که قابل می دانستند، می زدند. در چنان شرایطی، ما می بایست خود را به قرارگاه قواة ابراهیم می رساندیم. می دویدیم، می افتادیم؛ اما خبری از توقف نبود. دلم میلرزید و احساس میکردم بغضی که گلویم را گرفته است، تا ابد رهایم نخواهد کرد. به اطرافم نگاه میکردم و سوزش دلم شدیدتر می شد.انفجارهای پی در پی، منطقه را می لرزاند. گرد و خاک و دود و بوی باروت، منطقه را در خود پیچیده بود. خمپاره ها آن قدر نزدیکمان می افتادند که با شنیدن هر صدایی فکر میکردم که دیگر تمام شد؛ اما در میان آن همه تیر و ترکش، به سلامت به قواة ابراهيم رسیدیم. دل و دماغ حرف زدن با کسی را نداشتم. فکر میکردم با این بچه هایی که این چند روزه در منطقه بودنده اند، باید حرف بزنم؛ اما چه می توانستم بگویم که اندکی تسکین شان بدهد؟ در قرارگاه، این سو و آن سو می رفتم. دلم میخواست بلند گریه کنم؛ اما آنجا جای گریه نبود.
پشت قرارگاه، اتاقک کوچکی بود که ناخودآگاه درش را باز کردم و جنازه شهیدی در آغوشم افتاد. هر طرف، اعضای قطعه قطعه شده یاران عاشورایی بر زمین افتاده بود. دست و انگشت و پا و ... خاک، خون شده بود.
. خدایا، بچه ها اینجا چطور جنگیده ان؟ چطور شهید شده ان؟
آفتاب داشت غروب می کرد. می رفت تا بیش از آن نبیند. رنگ آسمان، سرخ و کبود بود. به هر کس که می رسیدم، سراغ بچه ها را می گرفتم. .
- یعقوب شکاری کو؟ . . 
معلوم نیست ... میگن شهید شده! 
کریم حرمتی کجاست؟
زخمی شد. بردنش عقب. . 
حسین محمدیان چی؟ اونو ندیدین؟ 
چرا، حسین هم زخمی شده بود.
مهدی داوودی؟ 
خبری نیست. کسی اونو ندیده.
کنار دجله شهید شد. 
حمید قلعه ای؟ 
زخمی شد. 
علی پرستی؟ 
زخمی شد. 
حمید علیزاده؟ 
زخمی شد ...
می شنیدم و دلم موج برمی داشت.
برادر فتحی هنوز مأموریت ما را ابلاغ نکرده بود. شنیدم گردان امام حسین آنجاست. اکثر بچه های گردان امام حسین (ع) را می شناختم و می دانستم که گردان خط شکن بوده اند. 
به آن سو رفتم تا خبری از آنها بگیرم؛ اما آنچه دیدم، داغ دلم را تازه کرد؛ از گردان امام حسین بیش از ده نفر نمانده بود. 
بقیه، یا شهید شده بودند یا زخمی. «محمد تجلایی» و «محمد بالاپور»، تنها کسانی بودند که در آن جمع تقریبا سالم بودند؛ چون آنهایی هم که آنجا بودند، زخمهایی سطحی داشتند.
تازه به واحد برگشته بودم که کریم فتحی، منصور فرقانی را صدا کرد و چیزهایی به او گفت. آقا منصور به سرعت پیش ما برگشت و همه با اشاره او به راه افتادیم.
مقصد، رودخانه دجله بود. در مسیر، رزمندگانی را می دیدیم که در حال ترک منطقه بودند. ما ما پیش می رفتیم و مصمم بودیم که مأموریتمان را تا آخرین نفس انجام دهیم: «خودتان را به حریبه برسانید و حتی اگر شده، دست و پای آقای مهدی را ببندید و او را عقب بیاورید.
شرق دجله، وضعیتی به مراتب سخت تر داشت. درگیری و شدت آتش چند برابر بود. احساس میکردیم دشمن همه جا حضور دارد و از هر سو، از چپ و راست و زمین و آسمان، آتش می بارد. کنار دجله، مصطفی مولوی، معاون لشکرمان را دیدیم. 
راه می رفت و پریشان به نظر می رسید. ما را که دید، آقا منصور را صدا کرد و چیزهایی به او گفت که به گوش ما نمی رسید؛ اما آقا منصور وقتی برمیگشت، سرش پایین بود. 
به ما گفت: «برمیگردیم! دیگه لازم نیست بریم.»
دلم پر از صدها سؤال بود؛ اما نمی خواستم بپرسم. می ترسیدم جوابی را بشنوم که از ابتدا از آن گریخته بودم؛ جوابی که از اولین لحظه های حرکت از اسکله با دیدن حال و روز آقا مهدی در دلم موج برداشته بود و من جرأت باور کردنش را نداشتم. 
نمیدانم چطور به قرارگاه رسیدیم. منصور فرقانی یکراست پیش کریم فتحی رفت و این بار نوبت او بود که آرام آرام چیزهایی به برادر فتحی بگوید. 
چشمم به چهره کریم فتحی بود. با هر حرفی که از دهان آقا منصور بیرون می آمد، پژمرده تر می شد. چهره غمگینش، محزونتر شده بود و اندوه از سراسر وجودش می بارید. با صدایی خسته و پر درد گفت: «برگردید.»


PDF چاپ چاپ