جستجو
 
تاریخ : پنجشنبه 3 مهر 1399     |     کد : 6391

خاطرات حماسه 4

برش هایی از کتاب های حوزه دفاع مقدس؛ خاطرات رزمندگان آذربایجان

▫️ انتخاب از کتاب «دختر تبریز؛ خاطرات صدیقه صارمی»
رزمند، مربی نهضت سوادآموزی، و مربی پرورشی دهه شصت تبریز
✍️ تحقیق و تدوین : هدا مهدیزاد


پرواز حمید و مرتضی

همان روز در بیمارستان رازی حالت آماده باش اعلام شد. فردایش عملیات خیبر آغاز شد. سه روز اول را در بیمارستان رازی کمک میکردم. با پیشروی عملیات، روز چهارم به بیمارستان آرین آبادان منتقل شدیم. بیمارستان آرین بمباران شده بود، اما میزان خسارت ها زیاد نبود. اکیپی از اهواز و نیروهای بهداری شرکت نفت آبادان هم در این بیمارستان قبل از ما مستقر بودند.
اتاق های عمل تجهیزات مناسبی نداشتند. از طرفی هم آمار زخمی‌ها زیاد بود. در میان این همه شلوغی، من مثل همیشه خبرهای تازه را از مجروحاني خط پیگیر می شدم. تعداد مجروحان آن قدر زیاد شده بود که مجال سرخاراندن هم نداشتیم. بیشترشان از رزمندگان لشکر عاشورا و لشکرهای ۴۱ ثارالله و ۲۷ محمدرسول الله الله بودند، اما از انتقال شهدا به عقب خبری نبود.
بیشتر مجروحان میگفتند: «نتوانستند به اندازه کافی مهمات به دست بچه ها برسانند و محاصره شدند.» از یکی دیگر شنیدم: «ارتفاع هلیکوپترهای دشمن از سطح زمین آن قدر کم است که نمی توانی بیشتر از زانوها سرت را بلند کنی. آرپی جی زن ها نمی توانند هلیکوپترها را بزنند.»
یکی از مجروحان آذربایجانی گریه کنان تعریف میکرد: «توصیفاتی را که از ظهر روز عاشورا شنیده بودم، در خط به چشم دیدم. بچه ها دیگر توانی برایشان نمانده بود. یکی یکی پرپر شدند.» ششم اسفند، شب هنگام تعدادی مجروح آوردند بیمارستان. این بار صحبتها رنگ و بوی شهادت مردی بزرگ را داشت. میگفتند آقا حمید هم شهید شد. خبر شهادت ایشان فضای بیمارستان را سنگین تر کرد. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که گروه تازه ای از زخمی ها را آوردند. بعضیها را می شناختم.
از همرزمان برادرم بودند. از آقای تجلایی و آقامهدی خبر گرفتم، گفتند با فاصله اندکی بعد از شهادت آقا حمید، آقای یاغچیان هم روی پل شهید شد.


PDF چاپ چاپ